خرید بک لینک
اسپانیااسپانیا طی جنگ توی ایران، آمریکا و اسرائیل رو محکوم کرد. سفارتش رو توی اسرائیل بست و اجازه نداد آمریکا از پایگاه هاش استفاده کنه. برعکس روسیه و چین که از ایران نفعی نصیب شون میشه، به خاطر همین ازش دفاع می کنن، اسپانیا بد...اسپانیا طی جنگ توی ایران، آمریکا و اسرائیل رو محکوم کرد. سفارتش رو توی اسرائیل بست و اجازه نداد آمریکا از پایگاه هاش استفاده کنه. برعکس روسیه و چین که از ایران نفعی نصیب شون میشه، به خاطر همین ازش دفاع می کنن، اسپانیا بدون اینکه نفعی نصیبش بشه، حتی خودش رو در معرض تحریمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

چشم هایی که آبی شدند



سوالات متداول

آخرین اطلاعات درباره بودن چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به بودن در این گزارش ارائه شده است.

چرا چشم هایی که آبی شدند اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

چشم هایی که آبی شدند چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با چشم هایی که آبی شدند بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

معامله گریکشنبه که رفتیم خانه ی سالمندان، خواهرم توی هر اتاقی که وارد می شد و پک ها رو می داد، هی یه جمله رو تکرار می کرد که شب شهادت حضرت رقیه است و فلان و برای برادرم دعا کنید و بهمان و از این جور خزعبلات.یکشنبه که رفتیم خانه ی سالمندان، خواهرم توی هر اتاقی که وارد می شد و پک ها رو می داد، هی یه جمله رو تکرار می کرد که شب شهادت حضرت رقیه است و فلان و برای برادرم دعا کنید و بهمان و از این جور خزعبلات. خوب احمق تو دعای زورکی می خوای که به هر کس و ناکس میرسی التماس دعا داری؟ چند ساله که به هر غریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

مغز کوچکِ زنگ زدهدیگه خسته شدم از همه چیز و همه کس.دیگه خسته شدم از همه چیز و همه کس. ما همون بهتر که هر کدوم یه گوشه باشیم و هیچ جوره کاری به کار هم نداشته باشیم. به ما نیومده که چهارتایی دور هم باشیم و با هم خوب باشیم. چون خوشی مون خیلی کوتاهه و همه چیز سریع خراب میشه.باشیم، دیگه، کوچک، گریه، وقتیباورم نمیشه به خاطر یه شوخی، چنین رفتاری بکنه. ثابت کرد یه احمق به معنای واقعیه. دیگه نه کاری به کارش دارم و نه اگه بیاد سمتم بهش اهمیت میدم. کمتر از همه توی خونه کار می کنه و بیشتر از همه زبونش درازهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

مصیبتِ خانوادهمثلا یه مرد ۴۴ ساله دیدم که روی ویلچر بود. حالا یا خودش خواسته اونجا باشه یا خانواده اش آوردنش.مثلا یه مرد ۴۴ ساله دیدم که روی ویلچر بود. حالا یا خودش خواسته اونجا باشه یا خانواده اش آوردنش.خانواده داشتن، هیچوقت برای من خوب نبود. تنش و استرس و اعصاب خراب و هزار جور تروما، سهم من از داشتن خانواده است.خانواده، مصیبته، هستن، زندگی، خاطریادم نمیاد حتی یک ماه رو بدون دردسر گذرونده باشیم. بازم خوب شد که بیشتر پسرها ازدواج کردن و رفتن. هر چند به خاطر شرایط اون برادر مجردم، روری چند ساعت هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

بمیرمو برم به جایی که دوستش دارم. و قبل از رفتن به جایی که دوست دارم، مادرم رو ببینم و یک دل سیر بغلش کنم و باهاش حرف بزنم و بهش بگم خیلی دوستش دارم.و برم به جایی که دوستش دارم. و قبل از رفتن به جایی که دوست دارم، مادرم رو ببینم و یک دل سیر بغلش کنم و باهاش حرف بزنم و بهش بگم خیلی دوستش دارم.دلم می خواد همین امشب، پرونده ی این زندگیم بسته بشه و پرونده ای خیلی بهتر برام باز بشه و تمام کمبودهای این زندگی ام جبران بشه.دارم، همین، بمیرم، خیلی، دوستشولی میدونم چشم هام که باز میشه، همین جام. توی همین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

جذبدلم براش می سوزه. بیخودی وقت و پولش رو هدر میده و به هیچ چیزی هم نمیرسه.دلم براش می سوزه. بیخودی وقت و پولش رو هدر میده و به هیچ چیزی هم نمیرسه. این راهیه که من حدود بیست سال رفتم و تهش به هیچی نرسیدم، جز اینکه افسرده تر و شکست خورده تر شدم.قانون، مدرس، هیچی، اینکه، دیگهگاهی فکر می کنم ما باید بپذیریم که بدبختیم و تمام؛ و دست از دست و پا زدن الکی برداریم و بزاریم هر چی می خواد پیش بیاد؛ چون هیچ جوره نمی تونیم جلوی گرفتاری ها رو بگیریم، جز اینکه فقط خودمون رو خسته کنیم.راهی نمونده که من امتحانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

بی رحم باشبه جهنم. کی به فکر منه توی این خراب شده؟ هیچکس.به جهنم. کی به فکر منه توی این خراب شده؟ هیچکس.خسته شدم بس که حرص و جوش خوردم. از الان فقط به خودم و منفعت خودم فکر می کنم. فقط خودم و ميزارم توی اولویت و به یه مشت ابله که خواهرام باشن، اهمیت نمیدم.زندگی، خودم، بدون، میشه، روزهمادرم مرد، شدم بی پشت و پناه. لعنت به زندگی که تنها دارایی آدم و ازش می گیره و حتی بهش فرصت نمیده به مهم ترین آدم زندگی اش بگه که چقدر دوستش داره.باید بشم مثل یه ربات، بدون قلب، بدون وجدان، بدون احساس.توی این خونه، ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

تنها دلخوشیوقتی درگیری پیش میاد، دیگه هیچکس مثل سابق نیست. همه ساکت و منزوی می شیم و دیگه کسی با کسی حرف نمیزنه. من که دیگه به اوج افسردگی میرسم. جوری که اصلا نمیدونم برای چی زنده ام.وقتی درگیری پیش میاد، دیگه هیچکس مثل سابق نیست. همه ساکت و منزوی می شیم و دیگه کسی با کسی حرف نمیزنه. من که دیگه به اوج افسردگی میرسم. جوری که اصلا نمیدونم برای چی زنده ام.تعجب می کنم وقتی می بینم به خاطر اینکه توی زندگی ام به هیچ کدوم از خواسته هام نرسیدم، تنها دلخوشی ام شده حرف زدن با خواهرام.دیگه، تنها، زندگی، دلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

خانه ی سالمندان ۲اونا توی سنی هستن که از نظر سلامتی فرسوده شدن و شادابی قبل رو ندارن و همین باعث میشه حساس تر بشن. حالا به جز این مورد، همین که دارن جایی به جز خونه ی خودشون زندگی می کنن، اوضاع رو براشون سخت تر می کنه و اگه این موضوع با ...اونا توی سنی هستن که از نظر سلامتی فرسوده شدن و شادابی قبل رو ندارن و همین باعث میشه حساس تر بشن. حالا به جز این مورد، همین که دارن جایی به جز خونه ی خودشون زندگی می کنن، اوضاع رو براشون سخت تر می کنه و اگه این موضوع با بی معرفتی بچه هاشون همراه باشه، اوضاع ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:18

صلاحامروز به جز بحث کردنش با پسرهاش، با خواهرم هم بحث کرد؛ که البته تقصیر خواهرم بود که خواست طرف پسرها رو بگیره.آخه به ما چه که به اونا چی می گه؟ مگه اونا طرف ما رو می گیرن که تو میری واسه اونا سینه سپر می کنی و بیخودی شر راه می اندازی.دوباره فکر مرگش و اینکه اگه بمیره چقدر خوبه، اومده توی سرم ولی تمام سعی ام و کردم که دیگه نفرینش نکنم که بمیره. دیگه این رو نخواستم و سعی کردم به خشمم غلبه کنم. الان فقط می خوام که هر جوری که به صلاح من و خواهرامه، اذیت و آزارش نسبت به ما از بین بره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

به درد نخورخسته شدم. خسته و ذله. جدیدا خیلی روی اعصابه و خیلی گوه خوری می کنه. آرزوی مرگش رو کنم، بلا سرمون میاد. آرزوی مرگش رو نکنم، از رفتاراش ذله میشم. واقعا نمیدونم تا کی باید این حروم لقمه ی نجاست پلید رو تحمل کنیم. تا چند سالگی؟ از جوونی تا پیری از پیری تا بمیریم؟ کاش خفه خون می گرفت. کاش حرف نمی زد و سر هر چیزی اون دهن نجسش رو باز نمی کرد. بی حد و اندازه است ضربه هایی که از این مثلا پدر توی زندگی خوردم. هیچ وقت به هیچ دردی نخورده. فقط استخوون لای زخم بوده. فقط بار روی دوش بوده. فقط ضعفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

عروس و داماد خمیریدبیرستانی بودم که دوستم بهم یه کادو داد. یه قاب عکس فانتزی که جای دو تا عکس داشت و یه طرف قاب یه عروس و طرف دیگه، یه داماد از جنس خمیر چسبیده بود. این قاب عکس بانمک و قشنگ بود.نمیدونم چی شد که قاب عکس شکست و گم و گور شد؛ اما اون عروس و داماد خمیری رو هنوز دارم و روی یه جعبه ی فلزی چسبوندم شون. نمیدونم دوستم اون روز به چه نیتی اون قاب عکس رو به من داد. به نیت ازدواج که عکس خودم و شوهرم رو داخلش بزارم؟ نمیدونم. اما نیت دوستم هیچوقت محقق نشد.خودش الان دو تا پسر داره و من هنوز تنهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

مادربزرگبه مادربزرگم که فکر می کنم، خیلی غصه می خورم. بعد از فوت مادرم، سکته مغزی کرد و یه دفعه ای زمین گیر شد. هر چند به نظرم اگه می بردنش فیزیوتراپی، راه می افتاد اما هیچ کدوم از بچه هاش این کار رو نکرد.اگه بابام اینجا نبود، حتما یه چند روزی می گفتم بیارنش اینجا ولی با وجود این آدم نمیشه. بابام ازش خوشش نمیاد. با وجود اینکه خالشه. متاسفانه مادربزرگم اصلا اخلاق هم نداره و به شدت غر می زنه اما با وجود این، مظلوم و ناتوانه.کاش همت می کردم و یه روز با یکی از خواهرام می رفتم پیشش. عجب نوه های بی معادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

بی چیزیوقتی فکرش و می کنم که برادرهام ازدواج کردن، خونه دارن، دو تا دو تا ماشین دارن و ما دخترها هیچی نداریم، خونم به جوش میاد.وقتی فکر می کنم که یک عمر اون نامرد، پول دخترها رو گرفت و خونه ساخت و فردا که بمیره بیشتر اموالش به ناحق میرسه به پسرهاش، خونم به جوش میاد.یک عمر خواهرام کار کردن و حالا که بازنشسته شدن، هیچی از خودشون ندارن. چون پدر نامردشون پول هاشون و گرفت. مقصر خودشون بودن که از اول، حقوقشون رو دادن به اون. من با وجود بچه بودنم، بهشون میگفتم که حقوق شون رو به اون ندن، اما گوش ندادن وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ashoobgar تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:31

صفحه بندی