دیگه خسته شدم از همه چیز و همه کس.
دیگه خسته شدم از همه چیز و همه کس.
ما همون بهتر که هر کدوم یه گوشه باشیم و هیچ جوره کاری به کار هم نداشته باشیم. به ما نیومده که چهارتایی دور هم باشیم و با هم خوب باشیم. چون خوشی مون خیلی کوتاهه و همه چیز سریع خراب میشه.
باورم نمیشه به خاطر یه شوخی، چنین رفتاری بکنه. ثابت کرد یه احمق به معنای واقعیه.
دیگه نه کاری به کارش دارم و نه اگه بیاد سمتم بهش اهمیت میدم.
کمتر از همه توی خونه کار می کنه و بیشتر از همه زبونش درازه.
فقط بلده صبح تا شب موبایل دست بگیره و یکسره حرف بزنه. مغز کوچک و دهان بزرگ، حکایت همین آدم هاست.
تا وقتی سالمیم باید با هم خوب باشیم؛ دیگه وقتی مریض شدیم و مردیم چه فایده داره گریه زاری برای هم.
مگه غصه ها و گریه هامون برای مادرمون فایده ای داشت؟
برچسب:
نویسنده: ashoobgar