به مادربزرگم که فکر می کنم، خیلی غصه می خورم. بعد از فوت مادرم، سکته مغزی کرد و یه دفعه ای زمین گیر شد. هر چند به نظرم اگه می بردنش فیزیوتراپی، راه می افتاد اما هیچ کدوم از بچه هاش این کار رو نکرد.
اگه بابام اینجا نبود، حتما یه چند روزی می گفتم بیارنش اینجا ولی با وجود این آدم نمیشه. بابام ازش خوشش نمیاد. با وجود اینکه خالشه.
متاسفانه مادربزرگم اصلا اخلاق هم نداره و به شدت غر می زنه اما با وجود این، مظلوم و ناتوانه.
کاش همت می کردم و یه روز با یکی از خواهرام می رفتم پیشش. عجب نوه های بی معرفتی هستیم.
همه از نق زدن هاش می نالن. اما من وقتی بهش فکر می کنم، دلم خیلی براش می سوزه. همه ی وجودم و غم می گیره. زنی که یک عمر توی روستا بوده و توی دار و درخت گشته، حالا حتی یه دستشویی نمی تونه بره.
منتظر چی نشستم؟ که بمیره و برم سر خاکش؟ دوست دارم الان برم ببینمش و باهاش حرف بزنم. کاش این بشر یه مدت می رفت شیراز، تا می گفتم چند روزی بیارنش اینجا. خودم ازش مواظبت می کردم.
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: ashoobgar