دبیرستانی بودم که دوستم بهم یه کادو داد. یه قاب عکس فانتزی که جای دو تا عکس داشت و یه طرف قاب یه عروس و طرف دیگه، یه داماد از جنس خمیر چسبیده بود. این قاب عکس بانمک و قشنگ بود.
نمیدونم چی شد که قاب عکس شکست و گم و گور شد؛ اما اون عروس و داماد خمیری رو هنوز دارم و روی یه جعبه ی فلزی چسبوندم شون.
نمیدونم دوستم اون روز به چه نیتی اون قاب عکس رو به من داد. به نیت ازدواج که عکس خودم و شوهرم رو داخلش بزارم؟ نمیدونم. اما نیت دوستم هیچوقت محقق نشد.
خودش الان دو تا پسر داره و من هنوز تنها و مجردم.
جدیدا زیاد از ازدواج نکردنم ناراضی نیستم اما هنوز هم گاهی نبود یه مرد حامی و عاشق رو توی زندگیم حس می کنم و گاهی دلم می خواد یکی و داشتم که کنارم بود، دوستم داشت و بی توقع ازم حمایت می کرد و من مهم ترین بخش زندگی اش می شدم. یه مرد واقعی، نه یه مرد خمیری...
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: ashoobgar