اسپانیا - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
اسپانیااسپانیا طی جنگ توی ایران، آمریکا و اسرائیل رو محکوم کرد. سفارتش رو توی اسرائیل بست و اجازه نداد آمریکا از پایگاه هاش استفاده کنه. برعکس روسیه و چین که از ایران نفعی نصیب شون میشه، به خاطر همین ازش دفاع می کنن، اسپانیا بد...اسپانیا طی جنگ توی ایران، آمریکا و اسرائیل رو محکوم کرد. سفارتش رو توی...
چشم هایی که آبی شدند - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
چشم هایی که آبی شدندسوالات متداولآخرین اطلاعات درباره بودن چیست؟جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به بودن در این گزارش ارائه شده است.چرا چشم هایی که آبی شدند اهمیت دارد؟این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.چشم هایی که آبی شدند چیست؟در این مطلب اطلاعات، جزئیات ...
معامله گر - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
معامله گریکشنبه که رفتیم خانه ی سالمندان، خواهرم توی هر اتاقی که وارد می شد و پک ها رو می داد، هی یه جمله رو تکرار می کرد که شب شهادت حضرت رقیه است و فلان و برای برادرم دعا کنید و بهمان و از این جور خزعبلات.یکشنبه که رفتیم خانه ی سالمندان، خواهرم توی هر اتاقی که وارد می شد و پک ها رو می داد، هی یه ج...
مغز کوچک زنگ زده - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
مغز کوچکِ زنگ زدهدیگه خسته شدم از همه چیز و همه کس.دیگه خسته شدم از همه چیز و همه کس. ما همون بهتر که هر کدوم یه گوشه باشیم و هیچ جوره کاری به کار هم نداشته باشیم. به ما نیومده که چهارتایی دور هم باشیم و با هم خوب باشیم. چون خوشی مون خیلی کوتاهه و همه چیز سریع خراب میشه.باشیم، دیگه، کوچک، گریه، وقتی...
مصیبت خانواده - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
مصیبتِ خانوادهمثلا یه مرد ۴۴ ساله دیدم که روی ویلچر بود. حالا یا خودش خواسته اونجا باشه یا خانواده اش آوردنش.مثلا یه مرد ۴۴ ساله دیدم که روی ویلچر بود. حالا یا خودش خواسته اونجا باشه یا خانواده اش آوردنش.خانواده داشتن، هیچوقت برای من خوب نبود. تنش و استرس و اعصاب خراب و هزار جور تروما، سهم من از داش...
بمیرم - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
بمیرمو برم به جایی که دوستش دارم. و قبل از رفتن به جایی که دوست دارم، مادرم رو ببینم و یک دل سیر بغلش کنم و باهاش حرف بزنم و بهش بگم خیلی دوستش دارم.و برم به جایی که دوستش دارم. و قبل از رفتن به جایی که دوست دارم، مادرم رو ببینم و یک دل سیر بغلش کنم و باهاش حرف بزنم و بهش بگم خیلی دوستش دارم.دلم می ...
جذب - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
جذبدلم براش می سوزه. بیخودی وقت و پولش رو هدر میده و به هیچ چیزی هم نمیرسه.دلم براش می سوزه. بیخودی وقت و پولش رو هدر میده و به هیچ چیزی هم نمیرسه. این راهیه که من حدود بیست سال رفتم و تهش به هیچی نرسیدم، جز اینکه افسرده تر و شکست خورده تر شدم.قانون، مدرس، هیچی، اینکه، دیگهگاهی فکر می کنم ما باید بپ...
بی رحم باش - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
بی رحم باشبه جهنم. کی به فکر منه توی این خراب شده؟ هیچکس.به جهنم. کی به فکر منه توی این خراب شده؟ هیچکس.خسته شدم بس که حرص و جوش خوردم. از الان فقط به خودم و منفعت خودم فکر می کنم. فقط خودم و ميزارم توی اولویت و به یه مشت ابله که خواهرام باشن، اهمیت نمیدم.زندگی، خودم، بدون، میشه، روزهمادرم مرد، شدم ...
تنها دلخوشی - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
تنها دلخوشیوقتی درگیری پیش میاد، دیگه هیچکس مثل سابق نیست. همه ساکت و منزوی می شیم و دیگه کسی با کسی حرف نمیزنه. من که دیگه به اوج افسردگی میرسم. جوری که اصلا نمیدونم برای چی زنده ام.وقتی درگیری پیش میاد، دیگه هیچکس مثل سابق نیست. همه ساکت و منزوی می شیم و دیگه کسی با کسی حرف نمیزنه. من که دیگه به ا...
خانه ی سالمندان ۲ - تاریخ: 1405/5/4 ساعت: 23:18
خانه ی سالمندان ۲اونا توی سنی هستن که از نظر سلامتی فرسوده شدن و شادابی قبل رو ندارن و همین باعث میشه حساس تر بشن. حالا به جز این مورد، همین که دارن جایی به جز خونه ی خودشون زندگی می کنن، اوضاع رو براشون سخت تر می کنه و اگه این موضوع با ...اونا توی سنی هستن که از نظر سلامتی فرسوده شدن و شادابی قبل ر...
صلاح - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
صلاحامروز به جز بحث کردنش با پسرهاش، با خواهرم هم بحث کرد؛ که البته تقصیر خواهرم بود که خواست طرف پسرها رو بگیره.آخه به ما چه که به اونا چی می گه؟ مگه اونا طرف ما رو می گیرن که تو میری واسه اونا سینه سپر می کنی و بیخودی شر راه می اندازی.دوباره فکر مرگش و اینکه اگه بمیره چقدر خوبه، اومده توی سرم ولی ...
به درد نخور - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
به درد نخورخسته شدم. خسته و ذله. جدیدا خیلی روی اعصابه و خیلی گوه خوری می کنه. آرزوی مرگش رو کنم، بلا سرمون میاد. آرزوی مرگش رو نکنم، از رفتاراش ذله میشم. واقعا نمیدونم تا کی باید این حروم لقمه ی نجاست پلید رو تحمل کنیم. تا چند سالگی؟ از جوونی تا پیری از پیری تا بمیریم؟ کاش خفه خون می گرفت. کاش حرف ...
عروس و داماد خمیری - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
عروس و داماد خمیریدبیرستانی بودم که دوستم بهم یه کادو داد. یه قاب عکس فانتزی که جای دو تا عکس داشت و یه طرف قاب یه عروس و طرف دیگه، یه داماد از جنس خمیر چسبیده بود. این قاب عکس بانمک و قشنگ بود.نمیدونم چی شد که قاب عکس شکست و گم و گور شد؛ اما اون عروس و داماد خمیری رو هنوز دارم و روی یه جعبه ی فلزی ...
مادربزرگ - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
مادربزرگبه مادربزرگم که فکر می کنم، خیلی غصه می خورم. بعد از فوت مادرم، سکته مغزی کرد و یه دفعه ای زمین گیر شد. هر چند به نظرم اگه می بردنش فیزیوتراپی، راه می افتاد اما هیچ کدوم از بچه هاش این کار رو نکرد.اگه بابام اینجا نبود، حتما یه چند روزی می گفتم بیارنش اینجا ولی با وجود این آدم نمیشه. بابام از...
بی چیزی - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
بی چیزیوقتی فکرش و می کنم که برادرهام ازدواج کردن، خونه دارن، دو تا دو تا ماشین دارن و ما دخترها هیچی نداریم، خونم به جوش میاد.وقتی فکر می کنم که یک عمر اون نامرد، پول دخترها رو گرفت و خونه ساخت و فردا که بمیره بیشتر اموالش به ناحق میرسه به پسرهاش، خونم به جوش میاد.یک عمر خواهرام کار کردن و حالا که ...
نیستی ابدی - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
نیستی ابدیدلم می خواست یه در بود که بازش می کردم و وارد می شدم به نیستی ابدی.اونجا برای همیشه نابود می شدم و هیچ ذره ای از جان و روحم باقی نمی موند و تمام احساسم از بین می رفت و به صورت کامل نیست می شدم. نه چیزی درک می کردم و نه حس. نه خوب و نه بد. خاموشی کامل...نه رنجی بود و نه لذت. نه عشق و نه نفر...
نخاله ها - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
نخاله هاخوشحالم که پاشون از خونه زندگی ما بریده شد.اون سه تا عروس به درد نخورِ مفت خور، که فقط بلد بودن بیفتن روی دستمون، همون بهتر که دیگه اینجا پیداشون نمیشه.فکر کردن ما آرزوشون رو داریم و نیومدنشون ما رو ناراحت می کنه. زهی خیال باطل...نیومدن اونها به ما فهموند که محبت زیادی آدم ها رو هار می کنه.ح...
ترس های عمیق - تاریخ: 1405/4/23 ساعت: 16:31
ترس های عمیقنمیدونم چرا ولی وقتی شب میشه و توی تنهایی خودم فرو میرم، همون لحظه ی اول یه غمِ عمیق وجودم و می گیره. اصلا نمیدونم از کجا میاد. اما حدس می زنم که از عمقِ ترس هام میاد.چون ترس توی لحظه لحظه ی زندگی ام هست. حتی زمانی که می خندم، ترس میاد سراغم که نکنه الان یه اتفاق بدی بیفته؟ نکنه دوباره د...